حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی ! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود!”
شیرین من بمان مگر این روزگار تلخ فرهاد خسته را به نگاهی امان دهد در زلف شب گره بزن آن زلف مست را شاید شبم به سوی تو راهی نشان دهد حرفی بزن که عشق به هر واژه گل کند ما را نصیب دیگری از این زمانه نیست با من از عاشقانه ترین لحظه ها بخوان حتی اگر هوای دلی عاشقانه نیست
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم می گذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.. لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مـپوشان هرگز…!! زندگی ذره کاهیست که کوهش کردیم
کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم زرد میشد آسمان سینه ام پر درد میشد ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد وه چه زیبا بود پاییز بودم وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم می گذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.. لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مـپوشان هرگز…!!