لیلی بنشین خاطره ها را رو کن لب وا کن با واژه بزن جادو کن لیلی تو بگو حرف بزن نوبت توست بعد از منو جان کندن من نوبت توست دیوانه تر از من چه کسی هست کجاست یک عاشق این گونه از این دست کجاست ای شعله به تن خواهر نمرود بگو دیوانه تر از من چه کسی بود بگو من را بگزار عشق زمین گیر کند این زحمت سراسیمه مرا پیر کند این پیچ پیچها چیست راهایم بکنید مردم خبری نیست رهایم بکنید لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سرم آوردند در خانه من عشق خدایی میکرد بانو هنر هنر نمایی میکرد لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سرم آوردند در خانه من عشق خدایی میکرد بانو هنر هنر نمایی میکرد من زیستنم قصه مردم شده است یک تو وسط زندگیم گم شده است من پایه بدیهای خودم می مانم من پایه بدهای تو هم می مانم من را به گناهه بی گناهی کشتی بانو شکوه اشتباهی کشتی اینها همه کم لطفی دنیاست عزیز این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سرم آوردند در خانه من عشق خدایی میکرد بانو هنر هنر نمایی میکرد لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سرم آوردند در خانه من عشق خدایی میکرد بانو هنر هنر نمایی میکرد دیوانه ام از دست خودم سیر شدم با هر کسه هم نام تو درگیر شدم یادش همه هست خودش نوش شما ای نگ بر او مرگ بر آغوش شما لیلی تو ندیدی که چه با من کردند مردم چه بلاها به سرم آوردند در خانه من عشق خدایی میکرد بانو هنر هنر نمایی میکرد
پیشنهاد امروز ما کتاب شاهزاده و گدا اثر مارک توین بهتون پیشنهاد میکنم حتما بخونید بسیار زیبا و داستان جالبی داره
شاهزاده و گدا (به انگلیسی: The Prince and the Pauper) نام رمانی تاریخی و جاودانه اثر مارک توین، نویسندهٔ آمریکایی است که اوّلین بار در سال ۱۸۸۱ میلادی، پیش از چاپ 1882 آمریکا، در کانادا به چاپ رسید و بارها مورد اقتباس تصویری در قالب فیلم سینمایی، سریال تلویزیونی، و انیمیشن قرار گرفتهاست. این کتاب داستان ادوارد و تام را بیان میکند که یکی ولیعهد انگلستان است و دیگری گدایی بیش نیست. دست تقدیر به واسطهٔ چهرههای آنها، که بسیار شبیه هم است، این دو را بر جای یکدیگر مینشانَد و آن دو زندگی دیگری را امتحان میکند. تام و ادوارد هردو در یک روز در خانوادههایی کاملاً متفاوت به دنیا آمدهاند. نویسنده از سویی از نظام فاسد دربار انگلستان و از سویی از فساد اخلاقی در میان مردم فرودست جامعهٔ انگلستان انتقاد میکند.
نویسنده: مارک توین منرجم:محسن سلیمانی سال چاپ: 1387 انتشارات: افق
میدونم قدیمیه ولی خیلی دوسش دارم به شما هم پیشنهاد میکنم
روشنی شبای تارم همدم ناشناسم توی این سکوت کوچه با تو من نمی هراسم بی تو من چه بی پناهم با تو من چه بی نیازم ترانه ها جون می گیرن آخه تو صدای سازم لحظه های با تو بودن لحظه های بی شکایت لحظه های خوب عشقو تو سکوت بی نهایت