💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
به دفتر خاطرات مجازی من خوش آمدید

شنبه 05 آبان 1397 ساعت: 20:30
نویسنده : mkgallery ارسال نظر(0)

شعر لبخند زد به ساعت روی جلیقه اش از محمد سعید میرزایی

لبخند زد به ساعت روی جلیقه اش

فرقی نداشت ساعت و روز ودقیقه اش

مو شانه کرد... ریش تراشید... عطر زد...

این بار هیچ حرف ندارد سلیقه اش

بر صندلی نشست... کبریت زد به پیپ

دستی کشید روی تفنگ عتیقه اش

با این پدر بزرگ فقط قوچ و میش کشت

خود را ولی نه!... مثل زن بد سلیقه اش

در لوله تفنگ گلوله گذاشت... گفت:

آدم چه فرق دارد قلب و شقیقه اش؟!

شلیک!... گمب!... بعد گلی مخملی شکفت

بر دکمه های تنبل روی جلیقه اش!...

 

محمد سعید میرزایی





کد پربازدیدترین



اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک اکانت ما در اینستاگرام اکانت ما در Pinterest کانال ما در تلگرام